![]() |
![]() |
|
| با تو از فاصله ها خواهم گفت |
|
۱- هنوز اردی بهشت است...
2- دریا و ماه همان قدر زیبایند که پیش از این بودند...
3- گاهی زندگی آن قدر زیبایی های جدیدش را برایت رو می کند که احساس می کنی پیش از این هیچ گاه زندگی نکرده ای...
4- از دیالوگ های فیلم شب های روشن: - دختر: هیچ وقت فکر نکردین که میشه از تنهایی در اومد؟ - مرد: شما اگه منتظر کسی نبودین سوار اون ماشین می شدین که از تنهایی در بیاین؟ - دختر: نه! می گشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه! - مرد: من نمی گردم! چون از خودمم خوشم نمی آد! و باز از دیالوگ های همان فیلم: - دختر: می گفت دو تا آدم کنار هم مثل یازده می مونن! - مرد: یه آدمم مثل یازده می مونه، به شرطی که فقط به پاهاش نگاه کنه!
5- برای هرکس و هرچیز به اندازه ی ارزشش بها بپرداز، نه به اندازه ی توان پرداختت!
6- از حمید مصدق: او مُرده است او مُرده است در من و دیگر وجود او از یاد رفته است در من تمام آن همه شب ها و روزها، بر باد رفته است اینک، من با عصای پیری خود در دست بر جانِ خود تمامی این راه سخت را، هموار می کنم اما برایِ دیدنِ او؟! - هرگز! من از مزار عهد جوانی خویشتن، دیدار می کنم.
7- گاهی واژه ها هم کم می آورند برای بیان تمام احساست نسبت به یک نفر، پس تنها می نویسم: دوست عزیزم! ممنون که در قحطی گوش و احساس، مرا شنیدی.
8- تو اخترک بعدی می خواره یی می نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد. به می خواره که صُمٌ بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت: - چه کار داری می کنی؟ می خواره با لحن غمزده ای جواب داد: - مِی می زنم. شهریار کوچولو پرسید: مِی می زنی که چی؟ می خواره جواب داد: - که فراموش کنم. شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: - که چی را فراموش کنی؟ می خواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت: - سر شکسته گیم را. شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید: - سرشکسته گی از چی؟ می خواره جواب داد: - سر شکسته گی می خواره بودنم را. این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می رفت تو دلش می گفت: - این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیب اند!
9- روزگاری دل خوشی امثال من به این بود که می توانیم در محیطی مجازی آرام و بی دغدغه، دغدغه ها و حرف های مان را بازگو کنیم، اما انگار این خانه دیگر چندان امن نیست، چشم های هرزه از هرسو به خلوتت سرک می کشند و مدیریت این محیط نیز گویا شریک دزد و رفیق قافله است، به همین دلیل پس از پست این مطلب از این خانه اسباب کشی می کنم، نشانی جدید را به محض مستقر شدن، برای دوستان عزیزم می فرستم.
10- دلیل آمدن این ترانه در آخرین خطوط آخرین پست این وبلاگ را تنها دونفر از دوستان این وبلاگ می دانند، ندانستن دلیلش هم چیزی از زیبایی آن کم نمی کند: غزلک! یار اگه آوار تو شد گریه نکن اگه بر حق شدن ات دار تو شد، گریه نکن اگه هر پنجره دیوار تو شد گریه نکن یا پرستار اگه بیمار تو شد گریه نکن! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط ح-ک |
|
|
به راه وی، تا سحر ماندم، ژاله افشاندم، او نیامد به امیدش، با نوای دل، نغمه ها خواندم، او نیامد امید دل من! کجایی؟ سحر شد، چرا پس نیایی؟ *** آتش لحظه به لحظه کم رمق تر می شد، صدای دریا، آسمانی که گاهی ستاره هایش را پنهان می کرد، ماهی که نبود و تویی که رفته بودی، سال ها بود دریا را به این آرامی ندیده بودم و سال ها بود که این چنین دلم توفانی نبود، آن شب تو هم از عشق گفتی، گفتی و گفتم، تو از عشقت به دیگری و من از عشقی که تو بودی، گفتی و بغض کردم، گفتم و سکوت کردی... *** چشم می چرخاندم که شاید بیایی، هر صدایی فریبم می داد و هر سایه ای دلم را می لرزاند، دست می کشیدم روی ماسه هایی که حرارت تنت را از یاد برده بودند، یعنی اگر او جای من بود هم این همه بهانه برای نیامدن داشتی؟ *** دیگر از آتش چیزی نمانده بود، چراغ ها یکی یکی خاموش می شدند، از خانه ای صدای قهقهه می آمد، دریا هم انگار خوابیده بود و من ترانه ای را زمزمه می کردم که دوست داشتم بودی و می شنیدی، شاید پس از شنیدنش هر دو گریه می کردیم، تو برای او و من برای عشقی که تو بودی... *** این روزها خنده هایم را بگذار به حساب این که دلم نمی خواهد، دلت شور مرا بزند... *** حالا من با دیدن خیلی چیزها دلم هوایی ات می شود، دل تو را کدام خاطره هوایی او می کند؟ *** وقتی این سطرها را می نویسم مدام جلوی چشمم رژه می روی، راستش را بگو، تا وقتی به این جای نوشته ام رسیدی چند بار تصویرش را در ذهنت مرور کردی؟ *** ببخش که زجرت دادم...! *** راستی! یک سووال تکراری ! تو اگر جای من بودی چه می کردی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط ح-ک |
|
|
شب عید است و گرفتار زن خویشتنم داد از دست زنم اوست جفت من و من جفت ملال و محنم داد از دست زنم هم ((کرب ژرژه)) ز من خواهد و هم چادر وال مد و فرم امسال خود نه شلوار به پای و نه به تن پیرهنم داد از دست زنم گیوه ام پاره شده، وین زن عفریته ی پیر کفش خواهد از جیر من نه حاجی فرج آقا و نه حاجی حسنم داد از دست زنم پای من مانده چو خر در گِل و دل گشته پریش او به فکر قر خویش گویدم عطر بخر تا که به زلفم بزنم داد از دست زنم آن زنِ باقر هیزم شکن کودن خر رخت نو کرده به بر من نه کمتر ز زن باقر هیزم شکنم داد از دست زنم گفت بهر سر طاسم تو کله گیس بخر مد پاریس بخر شد فدای سر طاسش همه طشت و لگنم داد از دست زنم خواست جوراب فرنگی که برایش بخرم نبود سیم و زرم وطنی گر بخرم دور کند از وطنم داد از دست زنم گفت گر پول نداری ز چه هستی زنده؟ من شدم شرمنده گفتمش زنده از آنم که نباشد کفنم داد از دست زنم گفته بودم که نگیرم زن، تا گردم پیر پدرم گفت: بگیر گفتم: این لقمه بزرگ است برای دهنم داد از دست زنم آهنین دل زنی افکنده مرا سخت به دام رفته یک عمر تمام جای دارد که شمارند خلایق چدنم داد از دست زنم گشت از خانه ی ما شیون و فریاد بلند داد و بیداد بلند مشت زد بر دهنم، آخ دهنم، وای دهنم داد از دست زنم سید غلامرضا روحانی (21 اردی بهشت 1276 – شهریور 1364 ) پانوشت: 1- هرگونه شباهت رفتاری نامبرده با بانوان محترم وبلاگ و به خصوص نازنین همسر گرامی بنده اتفاقی است 2- شاعر محترم شانس آوردند که در آن زمان خانم محترمشان از ایشان ویلا و ماشین نخواسته اند مخصوصا کوپه آن هم قرمز رنگش (قابل توجه بعضی ها!) 3- این خانم محترم گویا با جاذبه های گردشگری خیابان منیریه چندان آشنا نبوده اند (قابل توجه بعضی های دیگر!) 4- الوعده وفا (قابل توجه همان بعضی های شماره ی 2) 4- در صورتی که تا یک هفته پس از پست این مطلب خبری از این حقیر سراپا تقصیر نشد مراتب را سریعا به نزدیک ترین کلانتری محل اطلاع دهید
پانوشت بی ربط: دوست عزیزم ش ببخش که امشب نتوانستم خواسته ات را اجابت کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط ح-ک |
|
|
سعی می کنم آرام باشم، گاهی باید روی پاهای خودت بایستی، بی نیاز به تکیه گاهی، گاهی فاصله ی میان انگشتان دستت را می توانی با دست دیگرت پر کنی بی منت دست غریبه ای، حتا گاهی می توانی خودت را در آغوش بگیری، سر روی زانوهای خودت بگذاری و گریه کنی، با سایه ات خیابان ها را هم قدم شوی با این اطمینان که هرکجا بروی دنبالت می آید، و این نمی شود جز هنگامی که باور می کنی هیچ کس در این دنیا نزدیک تر از تو با خودت نیست، هیچ کس جز خودت به تو فکر نمی کند، و آن وقت تنها باید قول بدهی که دیگر هیچ وقت به خودت خیانت نمی کنی... روزها و شب های سختی را گذرانده ام، خواب به چشمم نیامده از هجوم فکرهای بی خودی، از چراهایی که پاسخی برای شان نیافتم و هر روز با اولین سلام خورشید به این فکر کرده ام که امروز روز دیگری ست اما نمی شود، دل تنگش می شوم، تمام روز، اما وقتی او حتا لحظه ای به یاد من نیست، دیگر این مازوخیسم چیست که به جان من افتاده، عقل تمام این ها را می داند اما دلم هوایش را کرده، هوای کسی که عاشقش بودم و او عاشق دیگری بود (توقع فراموشی نداشتم، تنها می خواستم مرا هم ببیند)، تمام لحظه های من بود و هیچ لحظه ای از زندگی اش نبودم، بی تاب دیدنش بودم و از من فرار می کرد، تنها نمی دانم چرا مانده بود و این چرا مدام در مغزم می چرخد، به یک روانپزشک احتیاج دارم، کسی که نصیحت کردن بلد نباشد که خودم به اندازه ی هزار روضه ی عاشورا نصیحت بلدم، شاید تنها به گوشی احتیاج دارم برای شنیدنم... این روزها معنای کامل جمع نقیضینم... مرده شور این کلمات عربی را ببرد! پانوشت: ۱- پس این اردی جهنم لعنتی کی تمام می شود؟ ۲- آهنگ وبلاگم دیوانه ام می کند! بدون آن هم چندان عاقل نیستم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط ح-ک |
|
|
در جبران غیبت های اخیر تصمیم گرفته ام از این به بعد چندوقتی تمام قد در خدمت دوستان عزیزم باشم1 از آن جا که امروز شدیدا درپیت2 خون مان بالا رفته و مدام در حال گوش دادن به ترانه ی نمی دونی از آلبوم جدید احسان خان خواجه امیری هستیم، تصمیم گرفتم ترانه ی این کار را این جا بگذارم و ساختن قافیه های جدید برای این ترانه را به ذهن پویای شما دوستان وا نهم، با این تذکر که اسهال و آشغال حساب نیست، از الآن بگویم کسی دبه درنیاورد3 به بهترین قافیه ها به قید قرعه از طرف جناب احسان خان جوایزی از قبیل: گوشی غیر اشغال، کتاب فال با قهوه، حالی به حولی، دی وی دی راهنمای چگونه دزدکی دید بزنیم و .... اهدا خواهد شد. تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و چشاتو دزدکی دیدم تو قهوه ت فال من نیست و نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و نمی دونی تو از من دلخوری اما اینا اشکال من نیست و از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیست و نه تو، نه هیچ کس دیگه تو استقبال من نیست و نمی دونی تو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیست و یه ذره دلخوشی حتا توی اقبال من نیست و بهارش این جوری باشه نه! امسال سال من نیست و نمی دونی..... (حبیب من! امان! ....)4 (نام ترانه سرا جهت حفظ آبرو نزد اینجانب محفوظ است)
پانوشت5: 1- از آن تمام قدهای شریفی نیا در فیلم دنیا 2- پیت چیزی است که در آن نفت، روغن و امثالهم می ریزند و هرگونه تشابه اسمی با شوهر محترم خانوم آنجلینا جولی تصادفی است. 3- ایضاً همان کاربرد بالا را دارد، ما کُردها در آن دوغ هم می ریزیم. 4- قوافی 18+ خود را در نظرات خصوصی بگذارید، با رعایت فاصله البته. 5- البته دروغ چرا؟ تا قبر آ... آ... دست به کمک کیبورد نوشت اما خب رسم است به حساب پا بگذارند
پانوشت امروز 6/2/88 ساعت 19:15 از آن جا که احسان خان استقلالی هستند می توانند ادامه ی این ترانه را در مدح قهرمانی استقلال چنین بخوانند: توی دنیا که خرشانسی چو استقلال من نیست و ... نمی دونی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط ح-ک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه پیرمرد خنزر پنزری با یه چمدون زهوار در رفته و یه پاکت سیگار
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| پیوندها |
|
امید اتابک محمد نویری فاطیما رضا ترلان افسانه افق روشن بانوی کویر الهه عشق ممنوع مونا برزویی |
|
RSS
|